با شروع هر پاييز چهره كمرنگ دختركي با موهاي مجعد مشكي و چشمهايي به رنگ آسمان، آبي و پر اميد در ذهنم جان مي گيرد كه در گوشه اي از اتاقي به وسعت عشق و آفتاب با چه اشتياق كودكانه اي كتاب و دفتر و قلم نواش را از كيف مدرسه بيرون مي كشد و با چه دقت و وسواسي به تمرين و مشق سرمشق هاي كتابش مي نشيند . كمي آن طرف تر مادربه خواب شيرين بعد از ظهر يك روز  دلپذير پاييزي فرو رفته  است و آفتاب كه از پنجره اتاق سرك مي كشد كم كمك به درون مي خزد و آرام بر سينه خوشرنگ قالی يله مي دهد و عطر زندگي به جان گلهاي رنگارنگ قالي مي بخشد و  خاطره اي مي شود كه هر سال با شروع فصل پاييز در ذهن دخترك كوچك كه اكنون زني است سي و هفت ساله  جان مي گيرد و او را به گذشته ها مي كشاند. به خانه ويلايي بزرگي با حياط وسيعي پر ازدرخت پرتقال وليمو ،  به سرزمين باران وعطر بهار نارنج... به حوض سنگي زيبايي كه به شكل قطره اي اشك  در كنار  باغچه  كوچكي  به شكل چشم  بود  و  لبا لب از ِآب زلالي كه با مراقبتهاي مادر هميشه  تميزو زلال مي نمود و آينه اي بود كه نيمه شبها وقتي با خواهرم پنهاني به حياط مي آمديم و با سر انگشتان كوچك خود بر سطح آن موج ايجاد ميكرديم  سماء جادويي ستاره ها را در آن به نظاره مي نشستيم... خانه اي پراز اتاق و سوراخ سنبه كه جان ميداد براي قايم باشك...........

و آن  شبهاي بلند و گرم تابستان وبازي هاي كودكانه تا پاسي از شب...  بازي هفت سنگ ، گرگم به هوا  و قايم باشك با همه ترس و وحشتي كه پنهان شدن در دل تاريكي در گوشه و كنار آن خانه بزرگ برايمان داشت... و  شبهاي چهار شنبه سوري و كپه هاي آتشي كه با كمك مادر بر پا مي كرديم و با بچه هاي همسايه با شادماني و بي خيالي از روي آن مي پريديم و فرياد ميزديم سرخي من از تو، زردي تو از من ....

 و ر وزهاي مدرسه كه با بچه ها دسته جمعي راهي مي شديم و شوخي ها و خنده هاي كودكانه در طول راه و ترسهاي بچه گا نه و اضطراب شبهاي امتحان ...

 روزهايي كه پدر از سفرباز میگشت با دستاني پر از هدايا يي كه تحفه سفر بود و نشاني از دلتنگي اش براي تك تك ما و شادماني كودكانه مان كه تا دمدماي صبح خواب شيرين را از چشمانمان ميگرفت ...

 وباز ياد وقتي كه پدر بايد دوباره به سفر مي رفت و آن بغض سنگيني كه در گلويمان لانه مي كرد و اشكهايي كه هر كدام سعي مي كرد از ديگري پنهان كند ... تا و قتي كه پدر بعد از آخرين نگاه از خم کوچه مي گذشت و ديگر نمي توانستيم جلو دار اشکهایمان باشيم... و بالاخره روزي كه آخرين نگاه را به آن خانه كه پر از يادگارهاي بچگي مان بود انداختيم و براي هميشه تركش گفتيم... وخاطره اش به دنياي خاطراتي  پيوست كه با شروع هر پاييز...  در ذهنم جان می گیرد و زنده می شود..