باد سردی می وزید و اشک به چشمانم می آورد ... دم دمای غروب بود ،جنگل تیره رو به رویم قد کشیده ،. صدای باد که میان درختان می وزید همهمه ای بر پا کرده بود انگار در گوش درختان آهسته نجوا می کرد . چه می گفت ؟ نمی دا نم ! ترس مبهمی به جانم چنگ انداخته بود. نگاهی به پشت سرم انداختم ، به راهی که آمده بودم ، چمنزاری که ساعتی پیش از آن گذر کرده بودم نیز به تاریکی نشسته و آسمان تیره و ابر آلود گویی به اخم چهره در هم کشیده بود.

در جستجوی روشنی ماه بودم که تازه طلوع کرده بود ، اما ابرهای تیره آن را از چشم من پنهان می کردند و من همچنان به امید پرتو نورش به انتظار نشسته بودم که چراغ روشنای راهم باشد و همگام با تابشش قدم به جنگل سیاه بگذارم... نرم نرمک باران نیز باریدن آغاز کرده بود . . .  توان رفتن نبود اما خیال ماندن هم نداشتم ... از انتظار دست کشیدم ، فانوس کوچکم را بر افروختم و قدم به جنگل انبوه گذاشتم و آرام آرام پیش رفتم نور فانوسم اندک ...زمین خیس و مرطوب و اشباح ناشناخته اطرافم را پر کرده بود ... دیگر رمقی برایم نمانده بود ... باد همچنان زوزه می کشید و خواب درختان را آشفته می کرد ، هنگامه ای بر پا بود... بارن تندتر از قبل یکریز میبارید ... دستهایم از سرما کرخت شده بود و پاهایم را دیگر توان حرکتی  نبود ... وحشتی گنگ و نا شناخته به وجودم چنگ انداخته بود . هراسان اطراف را می کاویدم به امید روشنی  و ما منی که بدان پناه ببرم و لختی بیاسایم و در در آرزوی دستی که برایم آتشی بیفروزد ... بغضی تلخ در گلویم لانه کرده بود ... زانو بر زمین زدم و دل به قضا و قدر سپردم .

ناگهان کورسوی چراغی در دوردستها در دل آن تاریکی دهشتناک قلبم را به طپش واداشت و نور امیدی به دل خسته ام تاباند. ديگر باربه راه افتادم ، چشمانم تیرگی شب را میکاوید و ذره های نور را پی میگرفت ... با هر قدم به پیش میدیدم که آن ذره کوچک چگونه هر دم بزرگتر و رخشانتر جلوه می کند ... قدمهایم تند تر و تند تر میشد ... و هر چه نزدیکتر میشدم سایه یک خانه چوبی که نور زردی از پنجره آن به بیرون می تابید پیش چشمانم رنگ می گرفت ... بارن هم تندتر شده بود .. دیگر آب به استخوانم رسیده بود و نفس در سینه ام سنگینی میکرد ...تا سر انجام یک کلبه چوبی جنگلی جلوی رویم قد کشید با پنجره کوچکی که نور زردی از آن به بیرون میتابید .. از پنجره به درون کلبه نگاهی انداختم ، نور بود و آتش بودو آرامش و دیگر هیچ...

بی درنگ به سمت در رفتم و با دستان نیمه منجمدم به آرامی به در کوفتم .گويی دری از بهشت به رویم باز شد .. نور زردی چشمانم را لحظه ای خیره کرد و سایه ای در چارچوب در و دیگر هیچ نفهمیدم...

ساعتی دیگر من بودم و گرمای آتشی که در بخاری هیزمی ولوله ای بر پا کرده بود و چشمانی که با نگرانی بر من دوخته شده بود و دستانی که دستان مرا  جستجو میکرد و ..... لبخندی که قلبم را به طپش وا می داشت ... و نگاهی آشنا ... که یکباره وجودم را به آتش کشید و خون زندگی را به رگهایم دواند و ... آنگاه بود که در یافتم سر انجام به پایان سفرم رسیده ام .

 

10 / ابان /1385