تنهایی درد مضاعفی است که چنگ می اندازد به دلم ...غم دوری ...غصه دلتنگی
...حسرت عمر رفته بر باد ...همه و همه این روزهایم را سیاه کرده است و شبهایم را
بیخواب و بیقرار...

نمی دانم چه بر سر خورشید آمده است که دیگر طلوع نمی کند و این ابرهای سیاه
باران زا از جانم چه می خواهند که آسمان را پر کرده اند ولی قطره ای هم نمی
بارند...

گویی عمر دنیا سر آمده است ..کاش سر بیاید ..مرا که دیگر نایی برای زندگی نیست

دلم خلوتی می خواهد تاریک ..سرد ...گوشه دنجی که غصه هایم را بردارم و  گم شوم درکنجی و سیر دلم زار ببارم و ببارم
...جای همه آن ابرهای سیاه سرگردان ...جای همه چشمهای غمگین پر باران ...جای همه
دلتنگیهای زمین ...جای همه دلهای عاشق تنهای بیقرار...

شاید
نسیم روزی از این گوشه بگذرد و عطر خوب اقاقیا را با خود بیاورد ...شاید که او همین
روزها از این کوچه بگذرد ...