پاسی
از شب گذشته است ،میان بستر تنهایی و اندوه و دلتنگی بی پایان ، مات و مبهوت در دل
سکوت به سقف اتاق خیره مانده ام.صدای تیک تیک ساعت دیواری خبر از گذشت بی وقفه زمان
می دهد و ثانیه هایی که تند در گذرند..وای که چه زود گذشت شبهای امن آغوش مادر وسایه
سار مهربانی پدر..و آن صبحهای دل انگیز که طنین صدای پدر در اتاق می پیچید .. بوی نان
تازه ناشتایی وعطر خوش چای تازه دم و پرتو زرین آفتاب که از پنجره از پس پرده تور سفید
به اتاق سرک می کشید .. چه زود گذشت آن روزها که تنها دلهره دلهای کوچکمان اخم نازک
مادر بود و اضطراب شبهای امتحان..یادش بخیر صبحهای سرد زمستان و کیف و کتاب مدرسه و
شوق دیدار دوباره و طپش آشنای قلب

یادش
بخیر قندیلهای یخ ...سرویس مدرسه ..لبخند و قهقهه شاد و بی خیال ...و شوق دیدار و دیدار
و دیداردل اگرچه همه در سکوت و سکوت و سکوت بی پایان دل

حالا
هزار هزار هزار ثانیه از آن روزهای خوب گذشته است اما خیال آن انگار همین دیروز بوده
است که هر شب وقت خواب ...که نه !!!! هر لحظه از زندگی...به جانم می افتد و مرا همسفر
خاطرات ساکت و شیرین دورهای دور می کند..زیباترین و پر رنگ ترین خاطرات عمر من..تنها
برای من ..تنها برای دل تنگ و پر اندوه من

هیچکس
نمیداند معنای آن روزهای خوب  و ارزش این خاطرات
را ..جز من و نگاه مات و خیره ام به دورها وحسرت تلخ دل سرگشته ودیوانه ام  

دوباره
آسمان دلم ابری است ..زمین سرد ویخ بسته و برفی است ..نه شوری برای آمدن فردا  نه شوقی برای لحظه دیدار ..نه سایه لبخندی حتی در
سکوت ..نه پرتو کمرنگی از آفتاب..صدای تیک تیک ساعت هم نمی   آید ..انگار زمان ، جایی میان سردی دلهای ما یخ
بسته و آرام گرفته است  و این روزها خیال سر
آمدن ندارند...اینجا زنی خسته و غمگین جایی میان زمین و زمان تنها رها شده است ...
هیچکس راز شیدایی دلم را نمی داند ..هیچکس اندوه بی پایانم را از پس آبی چشمانم نمی
خواند ..انگار زاده شده ام برای باریدن در هنگامه سکوت ..برای درد کشیدن ، بیصدا
..آرام.. قهقهه های کودکیم را روزی باد به همراه، برده است و از نگاه آسمانی ام جز
رد پایی ازخاکستری روزهای ابری نمانده است ..اینجا زمین  سرد و دلمرده است وهیچ پرنده ای را جرات آواز نیست
..کاش باد دلتنگی های مرا با خود می برد و خنده های شاد کودکی ام را باز پس می داد
..کاش زندگی در خیابانی پر از درختهای  نارون
و اقاقیا دوباره جان می گرفت ..کاش هر غروب دوباره همان دستهای آشنا گلها و درختهای
حیاط را آب می داد ..کاش عطر خوش سلام همسایه ها از پس نرده ها ی توری دوباره در فضا
می پیچید ..کاش آن خانه ها که پهلو به پهلوی هم داده بودند هنوز محکم و استوار بر پا
بودند..کاش هنوز همان آدمها آنجا سرشار از شور زندگی بودند

 کاش از پس گذشت اینهمه سال یکنفر دوباره
از پیاده روی جلوی خانه ما می گذشت ..کاش همانوقت که دلم را با دلش همراه میکرد و می
گذشت یکبار به چشمهایم خیره می ماند و مرا به اسم صدا می کرد ..و قلبش را به امانت
به من می سپرد ..  کاش امروز همان قلبی را داشت
که هرلحظه ،بیتاب و بیقرار از من سراغ می گرفت..کاش سیاهی چشمانش هر دم بهانه دیدار
مرا می گرفت ...کاش خاطرش را به یادهای من ، فقط به یادهای من می سپرد. کاش هیچوقت
تنهایم نمی گذاشت ..کاش هرگزسلامش را از من 
نمی گرفت
..

92/2/27