گاهی
وقتها دلت می خواهد

وقتی
از راه می رسد روی پله ها منتظرش باشی

از
پله های خانه که بالا می آید

روبرویش
بایستی ...نگاهش کنی

روی
پنجه هایت بلند شوی

دستانت
را دور گردنش حلقه کنی

و
بوش کنی و بوش کنی

و
از بوی آشنای مردانه اش سیر نشوی

لبهایت
را روی لبهای بیقرارش بگذاری

و
چشمهایت را ببندی

در
گوشش نجوا کنی،عاشقانه

گاهی
وقتها دلت می خواهد

سرت
را روی سینه اش بگذاری

و
فقط بشنوی ...بشنوی ...بشنوی

طپش
پر طنین قلبش را

و
آرام گریه کنی میان دستهای مهربانش

به
یاد سالهای دوری و دلتنگی و حسرت

ودر
آغوش مردانه اش آرام بگیری

گاهی
وقتها دلت می خواهد

برایش
چای بریزی

به
نگاهش خیره شوی

آرام
صدایش کنی

و
زیر لب " جان دلم " گفتنش را بشنوی

گاهی
وقتها دلت میخواهد

کنارش
بنشینی روی زمین سرد

به
شانه اش تکیه کنی

از
پنجره  حیاط را تماشا کنی

و
از گذشته ها بگویی

واز گذشته ها بشنوی

گاهی
دلت می خواهد

شمع
تولدش را

قبل از آنکه فوت کند تو را آرزو کند                                     

بعد از آنکه فوت کرد

پیشانی
بلندش را ببوسی

صورتش
را میان دستهایت بگیری

به
چشمهای سیاهش خیره شوی

سرش
رابه سینه ات فشار بدهی

غرق بوسه اش کنی

گاهی
دلت می خواهد

هر
روز ...هر شب ...هر لحظه

با
لای لای قلبش به خواب روی

وبا
هرم نفس های عاشقش

گاه
سپیده دم

دیده
به صبح باز کنی

وای
...آدم چه چیزهای ساده ای دلش می خواهد

که
ندارد

14-6-