درکوچه
پس کوچه های خاطرات  سرگردان ... گیج ،گنگ
، اندوهناک  در جستجوی گذشته در حسرت
خاطرات خانه ای از جنس نور در دوردستهای دور...

 ... شب است و تاریکی . و راه  دشوار و ناهموار ... کورسویی از آن دورها دست
سرگردانم را می گیرد و قدمهایم را شماره می کند ... به خانه می رسم .سکوت همهمه ای
بر پا کرده است.درختان حیاط سر در گریبان یکدیگر آرام خفته اند ...تنها صدای زوزه
خشک باد می آید.آهسته با گامهایی لرزان به پیش میروم .بغضی تلخ نرم نرمک در گلویم
لانه می کند.در را با تلنگری آرام می گشایم و پا بدرون خانه می گذارم.غرق خاطرات
دور، بیصدا بر روی آن پله های آشنا می نشینم...سرم را بدیوار تکیه میدهم... و زمان
از یادم می رود... 

ناگاه
خانه غرق نور میشود ... آفتاب بعد از ظهر پاییز در کنجی از اتاق بر قالی قرمز رنگ یله
داده و بی دغدغه به تماشا نشسته است. آه صدای شیرین و مهربان پدرمی آید ...به سمت صدا
می روم . نماز میخواند ... نغمه دلکش مناجاتش با خدا را می شنوم گویی که عشق را به
آسمان پیوند می زند... درقنوت سبز دستهایش برای همه دعا میکند. و آنگاه سلام نماز
را که میدهد آرام صدایم می کند .کنارش می نشینم سرم را بر شانه های مهربانش میگذارم
و سراپا گوش می شوم.و او برایم از زندگی می گوید از فراز و نشیبها و کوهی از
مشکلات . ومرا به دریا دل شدن به صبر به شکیب 
به پروانگی شدن فرا می خواند... چقدر مهربان ... نوازشم می کند .پند و
اندرزم می دهد مادر را به من می سپارد . مرا به خدا... و من مبهوت جذبه روحانی آن
لحظات ،غرق سکوت تماشایش میکنم  با حسرت و
عطش هزار سال دوری و دلتنگی ...صدای مادر را از آشپزخانه می شنوم. آوازی زیر لب می
خواند ... صدای زمزمه اش نزدیک و نزدیکتر و لحظه ای بعد وارد اتاق میشود. با دیدن
ما لبخند می زند و بسوی  پنجره می رود...
لحظه ای بعد  ما  را صدا می کند که غروب آفتاب را نشانمان دهد ...
دست در دست پدر به کنار پنجره می آیم ... چه منظره با شکوهی ... لحظه زیبای هم
آغوشی خورشید با افق چهره فلق را به سرخی شرم آلودی نشانده است در انتهای آن دشت
بکر که روبروی خانه فرش گسترده است ... غروب آفتاب زیبا و غم انگیز است... دلم میگیرد
. ولی گرمای دستان پر مهر پدر آرامم می کند و لبخند زیبایش همه غمهای عالم را
ازدلم بیرون میکند...

 ناگاه تند بادی سهمگین می زد و زمین و زمان به
هم می پیچد و مرا از رویای شیرینی که غرق جذبه روحانی انوار حضور پدر و خاطره های
دور بودم بدرمی آورد .. به خود می آیم ... نه از پدر خبری است نه مادر ... نه آن
مامن گرم و سرشار از عشق و نور.

 وای چه زود گذشت آنهمه روزهای خوب ...آنهمه لحظه
های امن و آرام ... کو کجاست آن خورشید گرم هستی بخش ...کجاست آن خانه ... حیاط
... باغچه .. . آن درختها ... آن سکوت ...آن طلوع های زیبای خورشید آن غروبهای غمگین
... گریه امانم نمیدهد . نومیدانه فریاد می کشم 
. می خواهم همه زندگیم را بدهم که باز شانزده ساله باشم .که باز آغوش پر
محبت پدر باشد .که باز زمزمه مهربان مادرم باشد . که بازآن خانه باشد ... غرق نور...
سرشاراز عطرخوش دعا . مرا به آن روزها بازگردانید  . من تمام هستی ام را آنجا گذاشته ام ... شانزده
سالگی ام را ... عشق نو پای نو جوانی ام را ...خنده های شادمانی ام را... بهترین دقایق
عمرم را ... آه آرزوهای خوب بر باد رفته زندگی ام را ... رویاهای شیرین جوانی ام
را .....

اما
فقط صدای زوزه غمگین باد می آید ... ودستی که مرا از رویای شیرین  گذشته  بیدار
می  کند...