وای
باز اولین برف زمستانی  خاطره آن سالها را به رخم میکشد.آخر چقدر زیبایی و سادگی در دل آن روزها و خاطراتش نهفته است... وقتی کنار پنجره  آن ویلای قدیمی رو به حیاط  دانه های برف را که به آهستگی فرو میبارند به
تماشا ایستاده ای و دردلت گرمای شور و هیجانی از یک برخورد ساده ،از شنیدن یک واژه،آنهم سلام...شعله ور باشد و در تلاطم احساسی که آیا همان است که تو میپنداری یا
..... ؟ و فقط شانزده ساله باشی... شاید بدانی چه مفهومی دارد ... خدایا سالها از آن روز ها گذشته. دیگر نه از آن بهشت گمشده خبری است نه از آنهمه زیبایی. تنها یک
احساس گرم .... از آنهمه سادگی و لطف و زیبایی مانده است و بس .چقدر دلم برای آن خانه ... آن اتاق ... آن پنجره ... آن حیاط ... آن درختها ... آن برفها ... آن خیابان
... آن آدمها ... چقدر برای  " او" ... تنگ شده است

 23/10/1379