روزهایم
بی تو رنگ غروبهای سرد و ساکت فصل بی برگی ست .و لحظه هایم بی تو سخت و سنگین می
گذرند.. واژه ها نیز بی معنی اند وقتی که نام تو را تکرار و اندوه تلخ مرا معنا نمی
کنند .به کدامین رسم دلدادگی  بخوانمت !
شعر های دلتنگیم را در قالب کدامین قصیده و غزل بسرایم که در هیچ قالبی نمی گنجند
تنها بغض تلخ مرا در خلوت شبهای بی مهتاب ، شبهای بیقراری بی تو می شکنند .پنجره
را باز میکنم آوای غمگین باد را می شنوم  و
صدای امواج  که تن خسته خود را به شنهای
ساحل می سایند.به کوره راه باریکی می اندیشم که یک شب دست در دست و سر در آغوش
هم از آن گذشتیم و به دریا رسیدیم... با باد در آمیختیم ...با امواج هم آوا شدیم
.. من نام تو را فریاد زدم و تو  نام  مرا ...طوفانی از عشق  زمین و آسمان به
هم در آمیخت .امواج بخروش آمدند .مهتاب پشت ابرها گم شد و دست من تو را و دست تو
مرا گم کرد.و هزار سال از آن شب ، از آن طوفان سهمگین گذشت .هزاران برگ از دفتر
زندگیم بی تو ورق خورد. و سالهاست که هر روز وقت غروب به رسم دلتنگی کنار پنجره می
نشینم به صدای امواج گوش می سپارم و به رسم دلدادگی برایت  شعر می سرایم  وبه رسم عاشقی بهانه تو را می گیرم و بغض غمگینم
را به هق هقی تلخ می سپارم و برای آمدنت از صمیم دل دعا می  کنم