خورشید به غروب نشسته و رد پای سایه ها گم شده است و من میان چهار دیواری حزین دلم برگ دیگری از دفتر عمر را پاره می کنم.امروز هم بی تو گذشت.با مرور خاطرات دیرین... با غم نبودنت که مرا میهمان سایه و سکوت ،به چله نشینی انتظاری بس تلخ و طاقت فرسا نشانده است.ولحظه ها چه بی امان در گذرند ،گویی که رد پای عبورشان صبر مرا می کاود.دلم عجیب بهانه گیر شده همچون درختان باغ که سراغ بهار را می گیرند... و شب نیز نرم نرمک از راه می رسد...

 صدای گام های خسته شب را بر سنگفرش پیچ در پیچ  حیاط می شنوم.هو هوی باد هم می آید.اما دریغ ،طنین گام های تو بگوش نمی رسد. دلم گرمی دستانت را بهانه و چشمانم خیس از اشک شور دلتنگی سیاهی چشمانت را سراغ می گیرند.به شب خیره می شوم.به آوای سکوت جان می سپارم.شاید این بارطنین دلنواز گام های تو بگوش رسد اما دریغ ... این جاده دیگر شاهد عبور قدمهای تو نخواهد بود و گلدان یاس به استقبال آمدنت  به گل نخواهد نشست... گفته بودی مرا ترک نمی کنی اما رفته ای و خورشید امید مرا نیز با خودت برده ای... می دانی که بی تو همه شبهایم سرد و یلدایی است و هر غروب چله نشین انتظار تو درون قاب این پنجره رو به افق خواهم نشست و هر روز برای آمدنت دعا خواهم کرد.

19/11/1390