دیگر چه فرقی می کند بهار بیاید ...یا زمستان برود ...برفها آب شوند ...یا زمین همچنان یخ بسته باقی بماند.گلهای یاس و بنفشه در باغچه خانه به گل بنشینند یا شاخه ها  همچنان در حسرت جوانه ها لحظه ها را سر کنند .پرستوها به  لانه باز گردند یا لانه هایشان با بادهای گزنده فصل خزان ویران شود... سحرگاه بدمد و خورشید از مشرق طلوع کند یا شب همچنان حاکم مطلق زمین باشد... دیگر زمان به روزگاران دوردست هرگز باز نمی گردد.

زیباترین خاطراتم بوی باران می دهد. و به سپیدی برف می ماند .اما رنگ او در خاطرم همیشه آبی است.حتی در گرما گرم عطش ظهر های تابستان.رد پای عبورش هر روز آنچنان گرم و آرام از دریچه قلبم می گذشت که جز آهنگ پر طپش قلب جوانم چیزی بگوش نمی رسید.چقدر به طنین صدای دلنشینش عادت کرده بودم وقتی که از کنارم می گذشت و آرام می گفت :سلام ... و در جوابش آرام می گفتم :سلام . نمی دانم کی ، کجا ، چگونه در قلبم نشست .همان گوشه از دنج ترین نهانخانه و جودم  که جز او به کسی نبخشیدمش و سالیان سال پنهانش داشته ام. چه شبهایی که در خلوت غمگین ترین لحظه های تنهاییم از ته دل صدایش زدم ...سر بر سینه اش گذاشتم و آرام در گوشش زمزمه کردم و بیصدا اشک ریختم ... از سر حسرت ...از سوز پشیمانی ... از سردلتنگی و بیقراری ... نامش را فریاد زدم... اما سکوت تنها جواب همه فریادهای خاموشم بود.

   دیگر چه فرقی می کند آفتاب بدمد یا روزها تیره و ابر آلود باشد. از آسمان سیل ببارد یا زمین تشنه و تفتیده چون کویر شود . گردبادی بوزد و زمین و زمان را در هم بپیچد و خورشید برای همیشه در پس کوههای مغرب غروب کند ... وقتی که او از دل خاطرات دور ، دست عاطفه سرگردانم را نگیرد و دل بیتاب مرا با خود از این غمکده همراه نکند ... وقتی زمان به روزگاران دوردست ...به آن طلوع و غروبهای زیبا ... به آن بعد از ظهرهای پر جنب و جوش دل انگیز سر شار از روح زندگی... به آن شبهای بارانی که صدای دلنشین باران از خواب بیدارت کند و به پشت پنجره بکشاندت  ... به آن صبحهای یخبندان و پر برف که شوق یک لحظه دیدار که دلهایمان را به آتش می کشید...به همه آن لحظه های خوب و پاک و ساده عاشقی ... به آن خاطرات زیبای زندگی هرگز باز نگردد... .