آخ كه چقدرهوس يك شاخه گل سرخ كرده ام كه بياد آن روزها كه اكنون ساليان دراز از عمرشان مي گذرد كنارش بنشينم ،تماشايش كنم و با نوازش گلبرگهايش آرام بگيرم از آن گلهاي سرخ مخملي كه وقتي در خنكاي صبحدم به سراغش ميروي مي بيني كه چند قطره شبنم زلال و شفاف روي آن نشسته و برگهاي سبزو با طراوتش چه صبور و آرام به تو چشم دوخته اند....فكرش را بكن چقدر زيباست باراني كه از نيمه هاي شب قبل تا دمدماي صبح ببارد و هر بار كه در رختخوابت غلت ميزني و بيدار ميشوي صداي شر شر ان را بشنوي و با لاي لاي آرامش دوباره به خواب روي ... آنوقت صبح زود كه بيدار شوي وسراغ از باغچه كوچك وگلهاي رنگارنگت بگيري ان زمان كه خورشيد هنوز چشمهاي خواب آلودش را از هم نگشوده.. در آن خنكاي صبحدم ،آن زمين نمناك ،بوي خوش علف و عطر گلهليي كه تمام شب زير باران شسته و با طراوت گشته اند و آن قطرات شبنمي كه بر گلبرگهاي لطيفشان نشسته چه منظره با شكوهي را پيش چشمانت مي گشايند چه خاطره زيبايي را در ذهنت باقي مي گذارد.

داشتم كتاب شازده كوچولو را ميخواندم و نميدانم چه شد كه ناگهان اين هوس در جانم دويد و روحم پر كشيد به گذشته ... يادش بخير... آنوقتها باغچه بزرگي داشتيم كه دور تا دورش محصور شده بود با بوته هاي ياس و رزهاي رونده كه وقتي به گل مي نشستند خانه را غرق در زيبايي و عطر دل انگيز بهار مي كردند ..

سر تا سر باغچه چمن بود و بوته هاي رز رنگارنگ و چند نهال ميوه كه پدر به تازگي كاشته بود و قسمتي را هم در انتهاي باغچه به كاشت سبزيجات اختصاص داده بود... و بوته هاي سبز توت فرنگي و نعنا با آن عطر دل انگيزش....

واي كه آن زمان هرگز فكر نمي كردم كه روزي همه اين زيبايي ها به خاطره ها مي پيوندد و از آنهمه سرسبزي و طراوت فقط ياد و خاطره اي مي ماند ولي خدايا چه خاطره زيبايي...

هنوز ان رنگين كمانهايي كه بعد از هر بار ريزش باران و رگبارهاي بهاري درافق رو به روي خانه ،انجا كه فقط دشت بودوآسمان نقش مي بست را خوب به ياد دارم و آن طلوع و غروبها ...بيشتر روزها غروب خورشيد را از پنجره اتاقم به نظاره مي نشستم د مي ديدم كه آن گوي طلايي وزرين در گستره آن دشت وسيع و آرام ،بي هيچ شتابي و هراسي براي فردا در انتهاي افق فرو مي رود و ناپديد مي شودئ طلوعش را هر روزاز پرتو نور زرد و زيبايي كه از پنجره اتاق پذيرايي و از پس پرده هاي تور قديمي مادر كه به درون خانه مي ريخت ،روي آن كاغذ ديواري هاي سبز خوشرنگ كه جلوهشان با نور زرد خورشيد صد چندان مي شد به پيشواز مي رفتم.

ديدن اين مناظربديع و زيبا عادت هر روزه ام شده بود و آن زمان قدر آن را نمي دانستم ولي اكنون كه فقط خاطره آن روزها در ذهنم جان مي گيرند و زنده مي شود روحم را به فغان وا مي دارد... واي و صد واي كه چه زود گذشت ... حال تمام آن زيباييها و طراوتها و آنهمه سرسبزي و رويش در ذهن من محبوس مانده است و حسرتي را به جانم ميريزندو اندوهي را كه از آن راه گريزي نيست .

يادش بخير آن بعد از ظهرهايي را كه حياط و باغچه را آبياري مي كرديم و چند صندلي روبروي باغچه ،زير درخت گيلاس مي گذاشتيم ودر كنار هم چاي مي نوشيديم و صحبت مي كرديم تا زماني كه خورشيد به غروب مي نشست و شب آغاز مي شد.. آنوقت صداي جير جيركها و زنجره ها بود كه به آسمان بلند مي شد ... گاه ميشد تا پاسي از شب همانجا مي مانديم بس كه هوا لطيف و طبيعت معطر و زيبا بود.

آه خدايا چقدر دلم براي آن خانه ويلايي قديمي تنگ شده .. وقتي به گذشته بر مي گردم مي بينم بهترين سالهاي عمرم در آن خانه و در آغوش آن طبيعت زيبا گذشته كه نه تنها براي من كه براي همه ما بهترين بوده است . حالا تنها چيزي كه از آن خانه بيادگار مانده چند قطعه عكس قديمي است و خاطراتي كه گهگاه ما را با خود به دنيايي مي برد كه بدون اغراق به طراوت و زيبايي بهشت بود و آهي بر لب و حسرتي بر دل كه جه زود گذشت.