اینجا سرزمین یادها و خاطرات من است

سرزمین مقدس کودکی من

سرشار از عطر خوب اقاقیا

در گرماگرم عطش ظهر تابستان

در حصار بلور نازک تنهایی خویش

محبوس مانده ام

با خاطرات مقدس کودکی

تنها و دلتنگ به انتظار

شاید که قاصدکی راه گم کند

بر بام بلورین تنهایی من بنشیند

و دل به یادهای من بدهد

و بعد به انتظار آمدن نسیم

دل را برای پرواز روانه کند

20/8/1390