شاعر که شدم

پای پنجره خالی اتاقم رو به غروب آفتاب می نشینم

و به یاد تو و به یاد آن روزها غزل خواهم سرود

و در سبدی از یاس تقدیم دستهای مهربانت خواهم کرد

شاعر که شدم می آیم

سراغ یادهای نو جوانیم

کنار جاده بی انتهای هر روز که تو را در خم آن می دیدم

 و یادهای آن روزگاران را پر رنگ می کنم

شاعر که شدم 

می روم به آنسوی جاده

آنجا که دشتی است بی انتها

کشیده تا لحظه غروب آفتاب

و می دوم تا باد در موهایم بپیچد

ونام تو را که سرشار از عطر خوب مهربانی است 

فریاد می کشم

شاعر که شدم 

برای نگاه پاک عاشقت

آن نگاه شرمگین معصومانه ات

شعرها خواهم گفت

و آن را در قاب قلب عاشقم جای خواهم داد 

و هر روز به تکرار زمزمه اش می کنم

شاعر که شدم 

همه شعرهایم را با نام تو آغاز می کنم

و با نام تو به پایان می برم

مهرویلا.کرج.90/8/14