خسته ام پدر

خیلی خسته ام

بگذار کوله بار غصه هایم را بر  زمین بگذارم و در سایه سار آرامشت لختی بیاسایم ... کوره راهی بس دشوار را شبان وروزان از پی هم در نوردیده ام ، به امید شانه های محکمت که سر بر روی آن بگذارم و خستگی این سالها به در کنم و بغض در گلو مانده ام را به  هق هقی تلخ بسپارم تا کمی آرام گیرم ... آه پدر دستانت را به من بده ، دستانم را بگیر ، یاریم کن ،پاهایم دیگر توان پویش این راه سنگلاخ را ندارند و در قلب شکسته ام گرمای زندگی نیست ... از زندگی تهی شده ام  با قلب شکسته ای  که روزی مامن امید ومالامال از آرزو بود به آخر این راه رسیده ام .... قلبم فقط تو را فریاد میزند ... چرا جوابش را نمیدهی ... آری این منم همان عزیز نازپرورده ات که طاقت دوری اش را نداشتی .. که طاقت دیدن اشکش را نداشتی که طاقت دیدن غم و رنجش را نداشتی ...تنها تو را میخواهد و مهربانی بی دریغت را ........................ خدایا پدرم را کجا بردی       

12-2-90