دوباره دلم بی قرار است .دفترم را باز کرده و قلم بدست گرفته ام که هر چه بر زبانم آمد که نمی توانم به کسی بگویم برای پدر بنویسم ...

کاش زمان به عقب بر میگشت نه برای آنکه از گذشت پر شتاب عمر و پا گذاشتن به میانسالی دل نگران و هراسناکم ، نه . تنها برای تکرار و نوش لحظه های خوب وشیرینی که در کنار پدر و مادر و خواهر و برادرانم داشته ام و بخصوص پدر که دیگر برایم خاطره شده است. آن خانه کوچک و قدیمی ...آن سحر گاه دلچسب و خنک تابستانی محصور در حصار توری سفید رنگ پشه بندی و سط حیاط ...روزهای خوب کودکی...

یادش بخیر ... با شنیدن صدای آرام پدر که با مامان حرف میزد چشم از خواب گشودم و فهمیدم پدر از سفر بر گشته و میدانستم مثل همیشه تحفه ای برایمان به ارمغان آورده است تکانی به خود دادم و خواهرم را هم از خواب بیدار کردم و فورا در گوشش گفتم پدر بر گشته... هر دو خوشحال سر از بالش برداشتیم که یکدفعه چشممان به اسباب بازیهای افتاد که وقتی ما خواب بودیم پدر بالای سرمان گذاشته بود .برای هر کدام یک سماور رنگی از جنس پلاستیک یک قوری سفالی گلدار و چند فنجان و نعلبکی با گلهای ریز قرمز و زرد و نارنجی و یک ظرف کوچک پایه دار با لبه های کنگره ای به جای قندان.... خدا میداند چقدر خوشحال شدیم .اسباب بازی گرانقیمتی نبود اما در نظر ما به غایت زیبا بود. حالا که به آن صبح دلپذیر فکر میکنم از داشتن چنان پدری با آنهمه لطف و مهربانی و درک و احساس و عاطفه به خودم میبالم .از اینکه همیشه در سفر به یاد ما بود و هیچوقت دست خالی به خانه نمی آمد .از اینکه میدانست چه چیزی ما راآنقدر خوشحال میکند واز اینکه آنقدر نرم و سبک آن اسباب بازیها را بالای سر ما چیده که ما از خواب بیدار نشدیم . از اینکه شادی ما آنقدر برایش مهم بوده ....

با اینکه همیشه در همه عمرم او را بی اندازه دوست داشته ام و برایم بهترین پدر روی زمین بوده .با اینکه همیشه سعی کرده بودم به هر زبانی به او بگویم چقدر دوستش داشته ام و چقدر برایم عزیز و محترم بوده است ...با اینکه همیشه دلتنگش میشدم و دیدن دوباره اش برایم شیرین و دلنشین بوده است اما تا از دست ندادمش نفهمیدم که هزاران هزار بار بیشتر دوستش داشته ام و برایم عزیز بوده است . کاش هزاران زبان دیگر بود که به او میگفتم چقدر دوستش دارم . کاش هزاران بار بیشتریاریش میدادم .پای درد دلهایش مینشستم.غمش را میخوردم .در آغوشش میکشیدم و لبخند زیبایش را به تماشا مینشستم و ایکاش هزاران بار بیشتر از همه محبتها و خوبیها و مهربانیها و زحمتهای بیدریغش تشکر و قدر دانی میکردم.اما افسوس ...

اکنون او از میان ما رفته است و فقط یاد و خاطره وجود نازنین و خوبیهایش برایم مانده است ومن هزاران هزار بار دلتنگتر از هر دلتنگی با هزاران هزارکلام نا گفته و سنگینترین بغض در گلو مانده که یارای در میان گذاشتنش با کسی نیست و هزاران هزار بار چشم انتظاری که تا ابد پایان نمی گیرد در این کنج دلگیری نشسته ام و برایش مویه میکنم و اشک میریزم، اشکهایی که از سر حسرت و سوز دلم فرو می بارند اما آتش درونم را خاموش نمیکنند.

هر کلامی  ،هر کلمه ای،هر عکسی ،هر مکانی تلنگری است بر روح خسته ام که مرا به دنیایی میبرد در دور دستها ... به سرزمین آفتاب به دنیایی سر شار از عطر خوب کودکی و سادگی زیر آسمان آبی خدا که در سایه پر لطف پدر و مادری مهربان ،غافل از گذر پر شتاب عمر به آسودگی و فراغت بال میگذشت ...

همه خاطراتم از پدر با لبخند آرام و مهربانش شروع میشود و با محبت و نوازش پدرانه اش ادامه می یابد و با همان لبخند آرام و مهربان جای خود را به خاطره ای دیگر میدهد.و من  سیاهپوش فراقش دلم را  تنها به همین خاطره ها خوش کرده ام .

اسفند 88