پدر خوبم سلام

امروز اولین برف زمستانی بارید و شما نبودید...

یاد شما و مزارتان افتام که بمناسبت چهلمین روز در گذشتتان در باغچه بالای مزار چند بوته گل بنفشه و پامچال کاشته بودیم که زینت بخش آرامگاهتان باشد.حالا برف روی آنها را پوشانده تا بهار زیباتر و بالنده تر به گل بنشینند ...دو روز پیش که با مامان و سارا ومحیا به دیدارتان آمدیم یادتان هست؟با اینکه آفتاب بود ولی سوز سردی می آمد ،سوز همین برفی بود که امروز بارید . آسمان بالای سرمان آبی بود و گورستان خلوت... گهگاه تک و توک آدمهایی می آمدند و بر مزار عزیز از دست رفته شان آبی و گلابی میریختند و سوره ای قرآن می خواندند و می رفتند.

آن دورها منظره کوهها  که پهلو به پهلوی یکدیگر داده و استوار بر زمین ایستاده بودند چقدر زیبا بود .پایین پایتان مزارع را با تراکتور شخم میزدند که برای کشت بهاره آماده کنند ... شما هم عجب جایی را برای آرامگاه ابدی تان انتخاب کردید! اینجا آدم احساس میکند به خدا نزدیکتر است.

زیر اندازی کنار مزار پهن کردم و با مامان نشستیم سوره ای قرآن خواندیم و گریه کردیم... تا زمان خداحافظی رسید . پدر هیچ میدانید دل کندن از مزارتان هم کار سختی است ؟اما چه میشود کرد زندگی همچنان جاری است و می بایست دل کند و رفت .

امروز دوباره دلم سخت بی قراری میکند .همه آرزویم شده دیدن دوباره روی ماهتان .. کاش آنقدر زود از پیشمان نمی رفتید.پدر خوبم نمی دانی با رفتن زود هنگام و مظلومانه ات چه داغی بر دلم گذاشته ای . یادش بخیر آن روزهای آخری اگر چه دیدن شما در آن وضع و حال خیلی دردناک و غیر قابل تحمل بود ولی همینکه بودید خیلی خوب بود . هر وقت به دیدارتان می آمدم و چشمم به شما می افتاد که بیحال در بستر خوابیده اید و دست و پایتان آنطور ورم کرده یک بغض گنده مینشست توی گلویم و لال میشدم و نمی توانستم کلمه دیگری بگویم .آخر اگر کلمه ای میگفتم آن بغض لعنتی می شکست و دیگر نمی توانستم جلو دار آن هق هق تلخ و آن اشکهای بی امان باشم .و مامان هم نگران و بیقرار هی اشاره میکرد که جلوی خودم را بگیرم ومبادا پیش روی شما گریه کنم ولی..

ایکاش دهان باز میکردم و میگفتم که چقدر برایم پدر خوبی بودید .که بخدا بهترین پدر بودید ... کاش خجالت نمیکشیدم و راحت بغلتان میکردم و سرم را روی شانه های نحیفتان می گذاشتم و سیر دلم زار میزدم . کاش آن بغض گنده لعنتی آنطور راه گلویم را نمی بست و از ته دل ضجه میزدم و میگقتم که چقدر دوستتان دارم.

وای پدر همه خاطرات خوب و شیرین زندگی با شما یکطرف و خاطرات تلخ آن چند سال بیماری و روزهای واپسین عمر شما یکطرف .... نه تاب دیدن رنج و درد شما را داشتم نه تاب روبرو شدن با این حقیقت تلخ که دیگر نباشید تا درد و رنج هم نباشد....

بهمن ماه 88