سلام پدر عزیزم. امروز شصت و یک روز است که از شما بیخبرم.شصت و یک روز است که از دیدن روی ماه و لبخند مهربانتان بی نصیبم. دلم عجیب بیقراری و دلتنگی میکند.هر شب در خلوت اتاقم وقتی محیا را میخوابانم به عکستان نگاه میکنم و با خاطرات مهربانی هایتان بغض سنگینی را که در طول روز در گلویم لانه میکند با اشکهایی که بی امان فرو میریزند اندکی خالی میکنم . مدتی است که اندوه بی پایانم را در قالب کلمات روی این کاغذ های سفید میریزم شاید کمی آرام گیرم.. اما دریغ...

این روزها به هر کجا که میروم یا در خانه به هر گوشه که نگاه میکنم خاطره ای از شما را در ذهنم زنده میکند و دلم بدرد می آید .جای خالی تان روی صندلی ناهار خوری یا آشپزخانه یا وقتی که با محیا بازی میکردید و با عشق در آغوشش میکشیدید و میگفتید نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم...قلبم را به آتش میکشد.یاد و خاطره صدای مهربانتان که محجوبانه لیوانی آب یا فنجانی چای را طلب میکردید با آن صوت دل انگیز و آرام ،وقتی که خطابم میکردید دخترم .... بغضم را میشکند و اشکم را سرازیر میکند. اشکهایی که  شاید هرم صورتم را مرهم شوند اما سوز دلم را هرگز...

همیشه میدانستم خداوند بهترین پدر روی زمین را بمن داده است اما تا از دست ندادمتان قدر شما را به تمامی ندانستم .. حالا با همه وجود آرزو میکنم کاش زمان کمی به عقب بر میگشت تا یک بار دیگر زنگ در خانه ام را بزنید و من با همان عشق و اشتیاق همیشه به استقبالتان بیایم ،سلام کنم و سلامم را به همان گرمی و لطف همیشه جواب بگویید و با آن محبت و صداقتی که در دلم نشاندید در آغوش بگیرمتان و دست و صورت مهربانتان را غرق بوسه کنم. همان دستهایی را که آن روزهای آخری آنچنان ورم کرده بود که هر بار چشمم به آنها می افتاد میخواستم از درد بمیرم . حالا در خیال بر آنها بوسه میزنم و نوازششان میکنم و اشک می ریزم .چه حیف شد که آنقدر زود از پیش ما رفتید .باور کنید پدر تمام شور و نشاط زندگیم را با خود بردید. دیگر هیچ چیز در دنیا مرا واقعا خوشحال نمیکند . در جمع میگویم و میخندم اما در خلوت به یاد شما و هزار هزار خاطره از شما اشک میریزم و دلتنگ و بی قرارم... کاش خدا فرصتی دوباره میداد که با همه وجود فریاد کنم پدر خیلی دوستتان دارم