راستش این روزها حساب زمان از دستم بیرون رفته ...

از روزی که پدر را دکتر ها جواب کردند تا روزی که او را از دست دادم نمی دانم چطور و چگونه بر من گذشته است ... اما زمان سپری شده !!! این را از غم سنگینی که بر دلم نشسته و تارهای سپیدی که جا بجا میان موهایم پدیدار گشته است دانستم...

امروز ده روز است است که پیکر نحیف و دردمند پدر را به گور کوچک سردی سپرده ایم و در ماتم و اندوه در گذشت تلخ و جانگدازش مرثیه خوان هزار هزار خاطره لطف و مهربانی و صداقت و صبر و آرامش وایمان و مظلومیتش شده ایم ...

میخواهم سوز دلم را با اشک دیده و یاد قشنگترین لحظه های خوب با او بودن به اندکی آرامش بسپارم اما دریغ...

هر روز که بیشتر میگذرد جای خالی او بیشتر به قلبم فشار می آورد و خاطراتش مرا  بیش از پیش دلتنگ همه خوبیهایش میکند ...

13-9-88-کرج-مهرویلا