در این غروب دلگیری دلم عجیب گرفته است... چه روزگار غریبی است نازنین ... امروز نوزادی را دیدم که تازه چشم به جهان گشوده بود و من به دیدن مردی میرفتم که هفتاد بهار را پشت سر گذاشته و اینک در آستانه عبور از این دنیای فانی به ابدیت باقی ...

 بغض گلویم را سخت میفشرد . به دسته گلی که در دستهایم بود نگاه کردم چه شاداب و بی خیال در میان انگشتهایم جای گرفته بود و میرفت تا چند روزی را منظر نگاه پدر و چشم نواز و آرام بخش خاطر حزین و تن نحیف و جان خسته اش باشد.

اشک شوری را که بر گوشه لبانم جا خوش کرده بود با زبان مضمضه کردم و فرو دادم ... ذهن آشفته و بی قرارم بی اختیار چونان قاصدکی سبکبال به دنیای خاطراتم پر کشید ، به دنیایی سرشار از عطر خوب دستهای مهربان پدر که همیشه در فراز و نشیب راه سنگلاخ و پر خطر زندگی دستانم را محکم در خود میگرفت و همراهیم میکرد... یاد روزهای خوب کودکی... یاد روزهایی که پا به پای کودکانه ام مرا به دبستان میبرد... یاد شبهایی که وقتی تب وجودم را به آتش میکشیدو درد در جانم میدوید او با مرهمی که التیام بخش درد درونم بود بر بالینم مینشست و مرا آرام میکرد....

 و هر بار که از فشار طاقت فرسای زندگی با چشمی اشکبار سفره دل پیش رویش میگشودم با هزار هزار لبخند و آرامش مرا به صبر میخواند ...

غرق در دریای خاطرات، ناگاه خود را روبروی چهره خسته ولی آرام و مهربانش یافتم که با هزار امید چشم به راه انتظار دوخته بود و آنگاه که با لبخندی به روشنی آفتاب به استقبالم آمد بغض سنگینی را که در گلویم نشسته بود میان شانه های نحیف و لرزانش به هقهقی تلخ سپردم ....

و حالا منم و سرگشتگی و پریشانی بی انتهای اندیشه ای تلخ و ناگوار که بی این آفتاب گرم هستی بخش چگونه سر کنم و روزگار بگذرانم.

 

مرداد 88- بیمارستان قائم کرج