شامگا هان که تیره می گردد

آسمان آبی ،چون دل من

نیست رهگذری بر این جاده متروک

که بپرسم از او مشکل من

دینگ دانگ   دینگ دانگ

صدا می پیچد

ناقوس شکسته ای گویا

تنها انیس دور مقابل من

با بانگ هر صدایش آواری است

ز ره دور دست نا پیدا

که فرو می ریزد امشب در دل من

دینگ دانگ   دینگ دانگ

که به جا مانده ، که بار خود برده است؟!

از این خوفناک شب بی حاصل من

دینگ دانگ  دینگ دانگ

که نشسته است به ره اینجا

دیوانه ای شکسته خیال چو باطل من

همچو دم کرده هوایی که نروید در آن

نه نسیمی ، نه غبار سواری نه بانگ خروسی

به یاد آورد ز خاطراتش او

سم ضربه هزاران سوار را در باد

خنکای سحر گاهان را بر تن

قو قولی قو قوی خروس لاریش را در ده

بوی هیزم سوخته

بوی دستان مادر

بوی شیر داغ ناشتگاهی

قوقولی قو قو   قوقولی قوقو

خروس می خواند

مژده می دهد سحر گاهان را

که زمان خیزش است و زندگی بر خیز

ساعت مراجعت نزدیک است

بانگ او می پیچد

در دشت و در کوه و در خاطر من...

(ک .کلهر)