رسم ادب

خدارو شکر ...

دوباره آسمان ابری است و آسمان ابری نوید بخش بارش است و بارش نوید بخش سرسبزی و رویش و حیات...

از صبح بیش از ده بار از پنجره به بیرون نگاه کرده ام به امید دیدن دانه های سپید برف ، اما تا الان که خبری نبوده است... خدا کند که ببارد ، خدا کند که ببارد.

یادم میاید سالهای پیش زمستانها با بارش برف و باران زیاد همراه بود اما نمی دانم چه شده که دیگر مثل آنزمان ها آسمان در فصل سرما زیاد نمی بارد. یادش بخیر ... روزهای مدرسه که با بارش برف توام بود و اتوبوسهای مدرسه که به سراغمان نمی آمدند و ماشینها که از شدت سرما روشن نمی شدند .

دبیرستان که می رفتم در منطقه نسبتا سردی زندگی می کردیم که وقتی برف می بارید گاه ارتفاع برف به یک متر می رسید و سرمایی سخت همراه با باد سردی که در آن منطقه وسیع که ساخت و ساز کمی وجود داشت و بیشتر بیایان بود و درخت تا خانه و آبادی می وزید تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد ولی طبیعت آنقدر زیبا بود ، بخصوص در آن سنینی که ما بودیم خدا میداند هیچ از سرما نمی فهمیدیم. عجب مناظر بکر و زیبایی، خانه های ویلایی بزرگ  با سقفهای شیروانی محصور در منطقه وسیعی پوشیده از برف ، در حالی که دود خاکستری رنگی از دودکشهای خانه ها به آسمان میرفت و در خیال تصور یک شومینه گرم که منبع آن دودهای خاکستری بود را جان میداد  در آن سوز و سرما ، عجیب آدم را حالی به حالی می کرد .

پسر ها و دختر های همسایه که معمولا با یک اتوبوس به مدرسه میرفتیم پراکنده در طول خیابان ، همه منتظر رسیدن یک چهار چرخ که با آن خود را به مدرسه برسانیم .

 یک روز مادر یکی از بجه ها ابتکار جالبی زده بود ، چراغ علاءالدینی روشن کرده بود و گذاشته بود وسط خیابان و ما چند نفری دور آن جمع شده ، خود را به گرمای نا چیز آن سپرده  بودیم  و می گفتیم و می خندیدیم و از آن گرمای اندک در آن سوز و سرما لذت میبردیم ...و شاید بیشتر از بودن در کنار یکدیگر ... الان که دارم این خطوط را رقم میزنم واقعا نمی توانم لذت شادی و گرمایی را که نگاههای گاه و بی گاهمان به جان یکدیگر میریخت و عطر خوب آن روزها و زیبایی و سادگی آن لحظات شیرین را در قالب کلمات بریزم ولی همه اش مثل یک فیلم در ذهنم جان می گیرند و لحظه لحظه پیش می روند.

یادم میاید وقتی اتو مو بیلی از دور پیدا میشد چند نفری که بر خیابان ایستاده بودند بقیه را هم صدا میزدند و همه می دویدیم به سمت خیابان ، و اگر شانس می آوردیم و ماشین خالی بود و توقف هم میکرد می چپیدیم توی ماشین ، هر تعداد که جا میشدیم  (بیچاره راننده را پشیمان میکردیم )و موقع پیاده شدن بود که پسرها پیشدستی می کردند و می خواستند کرایه ما را حساب کنند و بازار داغ تعارف که : نه ، غیر ممکنه ، آخه چرا ؟ و ... از این حرفا .... خدایا چقدر همه اینها ساده ولی لذت بخش بود .

موقع برگشتن از دبیرستان ( بخصوص روزهای امتحان که زودتر به خانه بر می گشتیم ) باز مشکل وسیله نقلیه داشتیم . یک روز با دو تا از دوستانم بعد از امتحان به سمت خانه می آمدیم و برای اینکه سرما را زیاد اخساس نکنیم و شاید بخاطر سن و سالی که در آن بودیم و قدرت تخیلمان زیاد بود اینطور وانمود کردیم که ما چند کاشفیم که به قصد کشف مناطق بکر قطب شمال دست به یک سفر ماجرا جویانه در میان برف و سرما زده ایم ، برای همین هم از میان برف و یخبندان شروع کردیم به پیاده روی به سمت خانه ... تقریبا نیمی از راه را آمده بودیم که دیگر دستها و انگشتهای پایمان از سرما بیحس شده بود و خدا خدا می کردیم که یکی از راه برسد و بقیه راه را سواره طی کنیم که زودتر به خانه برسیم (حس ماجرا جوئیمان را سرما در خود کشته بود ).

ناگهان از دور اتو مو بیلی پیدا شد با عجله شروع کردیم به دست تکان دادن و راننده هم ایستاد .اما از آنجایی که به نظر خیلی آداب دان و جنتلمن بنظر می رسید گفت : یکی از شما باید جلو بنشیند . درست نیست که هر سه پشت بنشینید این کار توهین به من محسوب میشود چون من راننده نیستم . ما هم سه دختر جوان ، تحت تاثیر افکار هشدار دهنده و بیم دهنده خانواده ، گفتیم : نمی شه ، ما هر سه کنار هم پشت می نشینیم . و آن آقا هم گفت نمی شه . ما هم با یک غرور احمقانه در ماشین رو بستیم . او رفت ولی ما ماندیم و سوز و سرمای یخبندان و اشکی که از سر حسرت در چشمهایمان قندیل بسته بود .تازه به خودمان آمدیم که عجب کار احمقانه ای کردیم ، کاش با او رفته بودیم . ولی دیگر دیر شده بود .( همانجا با هم عهد کردیم که اگر ماشین دیگری آمد ، حتی اگر گفت یکی از شما باید بیاید تو بغل من بنشیند قبول کنیم ) و خلاصه بعد از مدت نه چندان طولانی اتو مو بیل دیگری از راه رسید و ما را نیمه منجمد سوار کرد و البته خدا رو شکر نه تنها از ما نخواست که تو بغلش بنشینیم حتی نخواست یکی از ما به رسم ادب جلو بنشیند .

و ما آن روز بسلامت به خانه رسیدیم .

یادم می آید با چه آب و تابی داستان آن راننده با کلاس رو برای مادرم تعریف کردم .مادرم خندید و پرسید : « خب وقتی گفت یکی از شما بیا ید جلو بنشیند چرا تر سیدید ؟» بلا فاصله گفتم : فکر کردیم ممکنه بحوا هد اون کسی را که جلو نشسته گروگان بگیرد و همه را یکجا بدزدد .مادرم با صدای بلند خندید و گفت : « یعنی سه تا آدم نمی توانستید از عهده یک نفر که یک دستش هم به رانندگی است بر بیایید ؟ ای بی فکرها  !!!!

ولی خب ، خوب کاری کردید. همیشه باید مراقب بود .و من هنوز هم  نفهمیدم آن روز ما کار درستی انجام دادیم یا بی فکری کردیم ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای چقدر هوا سرد شده ! عجیب احساس سرما می کنم .بالاپوشم را محکمتر به خودم می پیچم و به نوشتن ادامه میدهم ... ولی نه .... انگار باران می بارد ...صدای ترنم زیبایش را می شنوم ...ضرب آهنگ ملایمش مرا به پشت پنجره می کشاند ... چه معصومانه و آرام می بارد . بارانی که می رود به برف تبدیل شود .

در انعکاس نور چراغ برق خیابان می توانم ببینم چطور آن قطره های زلال چتر خود را باز کرده و آهسته و آرام در آغوش زمین جای می گیرند .

واقعا طبیعت زیبا و با شکوه است .بارش برف ، موسیقی زیبای باران ، وزش باد ، تابش انوار خورشید ، گردش آرام و بی صدای شب و روز ... همه و همه نه تنها زندگی را زیبا و سر شار از خاطرات خوش می کنند که شوق حرکت و تلاش را در انسان بر می انگیزند و عشق را به جان آدمیان می ریزند .

چشم انتظاری بارش برف در دل این شب سرد زمستانی ، بی اختیار مرا به گذشته کشاند و خاطره ای را که می رفت برای همیشه به فراموشی سپرده شود ماند گار کرد .

1383 / تهران