قاصدک یادت میاد ، اون بعد از ظهری رو که برای اولین بار تو رو تو بالکن خونمون

دبدم؟خسته و بی رمق کوله بارتو گذاشته بودی زمین و به افق خیره مونده بودی ؟ با شنیدن صدای پام برگشتی طرفم و آروم لبخند زدی .  چه چشمهای نجیبی و چه لبخند شیرینی ، ولی خدایا چه نگاه غمگینی !!!!!

ازت خواستم یک شب مهمان قلبم باشی و تو قبول کردی ... چقدر خوشحال شدم .

با اینکه کوله بارت پر از خبرای خوب بود ولی دلت خیلی غمگین بود ، نمی دونم چرا ؟!

ازت پرسیدم : از کجا میای ؟ گفتی : از دل صحرا میام .

گفتم : همیشه تنها سفر می کنی ؟ گفتی : تنها بودن دلتنگ کننده است اما سریعتره .

گفتم : مگه عجله داری به کسی یا به جایی برسی ؟ گفتی : نه ! ولی خب آدمای زیادی چشم انتظار منند .

گفتم: تا کجا می خوای سفر کنی ؟

گفتی :تا هر کجا که چشمی منتظر باشه .

گفتم تو خیلی مهربونی قاصدک ، اما چرا انقدر غمگینی ؟

گفتی : قصه اش درازه ، همینقدر بدون دلم شکسته که انقدر غمگینم ...

گفتم مگه دشمن داری قاصدک ؟ گفتی : نه ! اما زخمی که دوست به قلب آدم میزنه کاری تره .

غمگین نگاهت کردم و گفتم : تو هم قاصدک ؟؟؟؟؟؟ لبخند تلخی زدی و گفتی : دنیا همینه دیگه !

گفتم : قاصدک ! منم از همه چیز و همه کس خسته ام ...

گفتی : بیا سرتو بذار رو شونه هام ، برام بگو چرا ؟ !

گفتم : دلم خیلی گرفته قاصدک ...

گفتی : اگه یک کمی گریه کنی بهتر می شی .

گفتم : دلم میخواد از این شهر و آدماش فرار کنم ...

گفتی : کجا می خوای بری ؟ هر کجا بری آسمون همین رنگه.

گفتم :دلم می خواد بمیرم  قاصدک ...

گفتی : تو دیوونه ای ، زندگی تو مال خودت نیست که هر زمان دلت خواست از بین ببریش .

گفتم : مثل پرنده ای هستم که تو قفس زندونی شده ...

گفتی : زندونی های زیادی رو میشناسم که تو زندون عمرشو نو هدر ندادند و ادیب و دانشمند شدند .

گفتم: برای من خیلی دیره .... گفتی : هرگز برای شروع دیر نیست .

گفتم :همیشه دلم می خواست یه قاصدک بودم ...

گفتی همه دلشون میخواد یه کس دیگه بودند . اما مهم اینه که خوب باشی و برای دیگران مفید ... مهم نیست کی باشی .

گفتم : قاصدک تو چقدر قشنگ و مهربونی ، کاش منم مثل تو بودم ...

گفتی : تو هم قشنگ و مهربونی ، فقط باید خودتو باور کنی .

گفتم: قاصدک یه قصه برام می گی که خوابم ببره ؟

گفتی : باشه ، چشماتو ببند تا برات بگم...

یکی بود یکی نبود ... یه قاصدکی بود که یه روز همسفر باد شد و پر کشید به آسمون ... وقتی خورشید در میومد قاصدک تن شو به گرمای خورشید می سپرد و گرم میشد ... نور خورشید که بهش می تابید یه گوله طلا میشد تو دل آسمون آبی ... یه روز چشمش افتاد به رود خونه که تو دل کوهها و صخره ها تاب میخوردو و پیش میرفت ... ازش پرسید : رودخونه داری کجا میری با این عجله ؟ رودخونه گفت : می خوام به دریا برسم .  قاصدک گفت : منم میتونم همراهت بیام ؟ رودخونه گفت : ببین ! تو یه قاصدکی ، باید پرواز کنی . اگه یه روز باد نیاد ،  از اون بالا می افتی تو آب ، بال و پرت خیس می شه و دیگه نمی تونی پرواز کنی ... و اون وقت یک عمر در حسرت پرواز می مونی... تو باید کوله بارتو پر از خبرای خوب کنی برای چشم های منتظر ... ولی می تونی دلتو  مث  دریا کنی ، آخه دریا خیلی بزرگه ... اونقدر بزرگ که هرگز با یه مشت خاک آلوده نمی شه . می تونی مث دریا بشی آبی و آرام و  صبور ، که هیچوقت از کسی نرنجی و اگه رنجیدی زود فراموش کنی.

قاصدک گفت : راست می گی رودخونه .. ازت ممنونم ... سلام منو به دریا برسون .

دوباره باد وزیدن گرفت و قاصدک و برد تا دل آسمون و قاصدک همینطور که از با لای جنگلها و کوهها و دشتها می گذشت به حرفای رودخونه فکر می کرد و آرزو می کرد کاش دریا بود ...

خب دیدی ، دیدی قاصدکم دلش میخواست یه چیز دیگه بود ... پس قدر خودتو بدون و همونی باش که هستی ، فقط نصیحت رودخونه رو به یاد داشته باش و سعی کن همیشه دریا دل باشی که هرگز با یه مشت خاک ، آلوده نمی شه .

اونوقت صورت منو بوسیدی و کوله بارتو برداشتی و پر کشیدی به آسمون ...

حالا سالها از اون  روز می گذره ولی هنوز عطر خوبتو تو قلبم ، روی صورتم و چهار دیواری اتاقم حس میکنم.

 10 / 6 / 85      تهران .