من امروز زاده شدم.......

آسمان ابري است و خورشيد گهگاه به بركت حركت آرام ابرها نور كمرنگش را به زمين و زمينيان عرضه مي دارد ، انگار موسم دلگيري است ... سي و هفت سال است كه اين روز خاطره تولد مرا با خود دارد... سي و هفت سال است كه كو له بار عمر را بر دوش كشيده ام و در اين وادي بي انتها راه رفته ام و اكنون خسته از اينهمه تلاش بي ثمربه گذران عمر چشم دوخته ام كه عجب تند و بي شتاب در گذر است...

صبح روز تولد سي و هفت سالگي ام بود... با صداي زنگ تلفن سراسيمه از خواب پريدم ، اصلا حوصله نداشتم شب قبل ديروقت از ميهماني آمده بوديم خيلي هم خسته بودم و دلم مي خواست تا د مد ماي ظهر بخوابم ...شايد هم مي خواستم ديرتر به خاطر آورم كه اكنون زني سي و هفت ساله ام ... ولي تلفن همچنان فرياد ميزد ....در اوج خستگي و خواب آلودگي گوشي رو برداشتم و گفتم بفر ماييد... ناگهان صداي آشنايي سرشار ازعطر خوب مهرباني درجانم دويد كه با همان سادگي و لطف هميشگي اش گفت : سلام قاصدک ... ببخش كه از خواب بيدارت كردم فقط مي خواستم اولين نفري باشم كه تولدت رو تبريك مي گم .......... حالا هم برو بخواب ...... اما مگه ديگه مي توا نستم بخوابم ؟! نه مي توا نستم بخوابم نه مي توا نستم بذارم برود........ و نه حتي آسمان ، ديگر درنظرم ابري مي نمود....

ساعتي بعد كه بسراغ صندوق نا مه هايم رفتم اولين هديه تولدم را هم در يافت كردم ، ساده ترين ، زيبا ترين و قشنگترين هديه اي كه در طول زندگيم گرفتم كه بسادگي تمام زير نقاشي زيبايي كه برايم كشيده بود نوشته بود : براي مژگان ، چهاردهم اسفند هشتادو چهار ، ا...... .